تبليغاتX
نیلوفرانه
هر چی عشقته
كاش ماه ميدانست از بين اين همه ستاره و سياره فقط يكي مشتري ست

تو می گی  با منی ، ولی می دونم دیگه تو دوسم نداری

می دونم بد آوردی  از یادت، داری تو عشق کم میاری

می دونم دیگه نمی خوای باهات بمونم ، می دونم دوسم نداری

برو پیش اونی که واسش  می میری به پاش می شینی بی قراری

یادته بهت می گفتم که حرفای تو بهونست تقصیر تو نیست  می دونم تقصیر این زمونست

حالا همه چی تمومه حرفی وسط نمونه  دیگه نمی خوام ببینمت هر چی می گی همونه

کی می گفت دیگه نمی خواد

عشقمون که از یادت رفت

میدونم دیگه نمی خوای

دیگه قیدمو بزن برو که خوب شناختمت ، چه ساده تو رو به اون عشق غریبه باختمت

دیگه قیدمو بزن....

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:43  توسط مژی | 

صدای خش خش برگای خزونی ، توی گوشم ناله می کرد

آسمون بغضشو تو پرده ی ابرای  سیاهش پاره می کرد

رعد و برق نگاه شب روبا صداش خواب زده می کرد

زمین از این همه سنگینی باد به روی شونش گله  می کرد

همچنان پای پیاده فارغ از صدای خشم آسمونی

بی خیال از ناله ها و گله های برگ های زرد خزونی

جاده های بی کسی رو گم می کردم آروم آروم

تن غربت رو می شستم زیر قطره های بارون

من به یاد عطر بارون زده ی گلای پونه

می کشیدم پای خستمو رو جاده به هوای بوی خونه

وقتی که صدای خونه منو تا آخر جاده  می کشونه

این سراب توی جاده که چشامو می پوشونه...

یه شب ،یه روز ،یه سال، یه عمره که می گردم بعد ها

چون کبوتر بی  پر وبال ،می رم همه جا

یه روزدیدم گم شد جونم ،دور افتادم از آشیونم

بی خونمونم ، سرگردونم، بی او به خدا

سلطان قلبم کجایی ، کجایی، رفتی که بر من به شادی گشایی

                                        دروازه های بهشت طلایی،اما صد افسوس

رفتی وبرد از کفم زندگانی ،عشق و امید مرا در جوانی

                                       رفتی کجا ای که دردم ندانی، دردم ندانی

قربون می رم اون خدارو خدارو،لطفش به هم می رسونه دلارو

                                       حل می کنه رحم او مشکلارو ،شکرت خدایا...

گذشته دیگه گذشته  گذشته،این فتنه ها بازی سرنوشته

                                       شکرت خدایا که حالا بهشته کاشونه ی ما

گذشته ها گذشت بیا ،بیا که بگیم شکر خدا

                                         که به هم رسوند دل ما را شکرت خدایا...

اگه یه روزی آسمون با من و تو شد نا مهربون

                                         نمونده امروز از غم  نشون شکرت  خدایا... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:59  توسط مژی | 

چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده

پنجره ی باز و غروب پاییز ، نم نم بارون تو خیابون خیس

یاد تو هر تنگ غروب ، تو قلب من می کوبه

                                                        سهم من از با تو بودن طعم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

                                                       برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده

تو ذهن کوچه های آشنایی پر شده از پاییز تن طلایی

تو نیستی و وجودمو گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی...

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 14:43  توسط مژی | 

اگه  دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم  با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم همه رو به جون خریدم  ولی از تو نبریدم

هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تو رو  دیدم تو سبک شدن تو رویا همه  جا به تو رسیدم

اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی

بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت  یه کی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:31  توسط مژی | 

  رسم زندگي اينست يک روزکسي را دوست داري وروز بعد تنهايي به همين سادگي! او رفته است و همه چيزتمام شده است مثل يک ميهماني که به آخر ميرسد وتو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آواز بخوان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:40  توسط مژی | 

ای تو بهونه واسه موندن  ای نهایت رسیدن

ای تو خود لحظه ی بودنتا طلوع صبح و دمیدن

ای همه خوبی همه پاکی  تو کلام آخر من

ای تو پر از وسوسه ی عشق تو شدی تمامی زندگی من

اسمتو هر چی که می گم همه  تکرار تو حرفای دل من

چشم تو هر جا که میرم جاری تو چشمای منتظر من

تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم

از تو تصویر کشیدم که اونو هیچ جا ندیدم

تو رو از نگات شناختم قصه از عشق تو ساختم

تو رو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 21:33  توسط مژی | 
 نقش فاصله هامان سکوت بود شاید برای حرف زدن از عشق زود بود ای کاش قفل سخت سکوت تو میشکست یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی با یک نگاه ساکن شهر دلم شدی اکنون ولی به ساحل باور رسیده ام دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام آری کویر تشنه به باران نمی رسد این قصه تا ابد به پایان نمی رسد....

دلم گرفته است ای یار...ای مهربانترین حضور و ای ساده ترین واژه ی من.... دلم همچون تمام شب های افسرده تنگ و غمگین است و نمی دانم که کجا خواهم توانست خوشبختی رادرک کنم...شاید هیچ وقت...شاید همیشه همین شاید....سهم من از تمام عشق همین یک لحظه بود.... همین یک لحظه ی کوتاه و ساده و پرلبخند.... من دلم را به کوچه های نوازش می برم....در زیر سایه ی خاطرات دیروزم.... و در نگاه گرم تو من هی آب می شوم.... وفرو می ریزم به روی اندیشه ای که از فاصله ها میگوید....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 23:30  توسط مژی | 
جاده
برای شکست دیوار فاصله
فاصله ای از خیال من تا حقیقت تو
مسیر را چنگ می زنم
در راه
چراغ های قرمز را رد کردم
ولی سبزها مرا نگه داشتند
صدایی نیست
در میان ازدحام
چیزی به چشمانم نمی آید
تنها به سوی تو می ایم
عطر تو را می بویم
گاه آهسته و گاه تند می آیم
اما
به تو نمی رسم
در غبار لحظه ها پنهان می شوی
و من بازمی گردم
شاید اندکی وقت باید تا در انتهای جاده با تو یکی شوم

ممنونم از بردیا جون که این شعر قشنگو برام فرستاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:32  توسط مژی | 
هیچ وقت به خودت مغرور نشو ....... برگ ها همیشه وفتی می ریزن که فکر می کنن طلا شدن

 

 غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد تو چه فکر میکنی کدام یک درست گفته اند من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد اوگل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 22:11  توسط مژی | 
بدون تو هرگز!

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

این عشق تو سرپناه آخر من است و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است...

بدون تو حرفی برای گفتن نیست ، به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!

بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست...

چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید!

وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک...

باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ،دلم میخواهد آن لحظه همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی.

ای وای از فردا... از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد آن زمان خورشیدی در آسمان نیست،

و باز باید به انتظارت نشست و گریست با همان دل پر خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته...

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

این عشق تو سر پناه آخر من است و این غروب آغاز دلتنگی های من است...

بدون تو جایی نیست برای ماندن ، بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد....

آری این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 17:55  توسط مژی |